دو سال پيش سر چهار راه اول زندگيم رسيدم
منتظر تاكسي بودم
اونجا بود كه دخترك در گوشم زمزمه اي كرد!
گفت بيا سفرت را با هم بريم..!
نميدونم كه چرا قبول كردم...
سر راه به ميدان هوس رسيديم
جايي كه آدماش در ظاهر خيلي از ما بهتر بودن
جايي كه آدماش تو رو تو بغل خودشون ميگيرن اما تو ذهنشون طناب دارت رو ميبافن!!
جايي كه فقط درونت ميتونه جلوي هوس بازيت رو بگيره.
جايي كه ميتونستي بفهمي كه كسي كه همسفرته همراه و مسافر واقعيه
جايي كه اونجا ميتونستي بفهمي كه انساني
اما دخترك رفيق نيمه راه بود!!
دخترك هوس كرد!
دخترك عاشق شد!
دخترك فاسق شد!
دخترك فاسد شد!
دخترك رفت!!!
كسي كه به كيش عشق آمد ، به خويش رفت!
و من در گناه هوس باز نبودنم سوختم
سوختم....
پير شدم....
اندوه خوردم....
اما راه هنوز ادامه داشت...
ساختم....
ميدان را رد كردم
سر بازار ايستادم
در همين لحظه پيرمردي را ديدم كه با ديگران فرق ميكرد
او مرا فرا خواند و گفت : چهار راه بعدي مسير زندگيت را يدا ميكني ، رنگ آن قرمز
است!
گفت و رفت!
و رفت...
و من هم رفتم
خيلي زود به چهار راه بعدي رسيدم
چهار راه بزرگ تر از چهار راه قبلي بود
بزرگتر...
پر هياهو
آنگاه دختري آمد
او چيزي نگفت ، فقط قلبش را به من نشان داد...!
قلب او چيزي فرا تر از قلب زرد رنگ دخترك هوس باز بود
قلب او قرمز بود...با خود گفتم تو كور رنگي، برو ،ظاهر را نبين
اما حرف هاي پير مرد دوباره در گوشم زمزمه شد
قبول كردم.... و با او همسفر شدم
اما آيا او هم از سر ميدان هوس به راحتي ميگذرد؟
آيا آن پيرمرد رمالي بيش نبود؟
آيا دخترك ميماند؟
دخترك مي آيد؟
آيا در چهارراه بعدي با من همسفر است؟
و من ميمانم
ادامه ميدهم
و دنيايي را ميبينم كه پر از چهارراه است
اما اميد اين است كه دخترك در گذر از چهارراه ها با من همسفر هست
هست؟؟؟؟؟؟؟؟!!!
امید هست؟؟؟!!!
.
.
.
این داستان رو خوندین؟
همش حقیقت بود...
از درون یه پسر هوس باز...
پسری که خودش هوس باز ترین آدم جهان بود ولی...
دختر دومیه هم رفت...!
نموند...!
حالا اشکال از دخترا بود یا پسره؟
شما بگین من که موندم...!!!